مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
62
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خليفه ، طبيبان حاضر آورد و ايشان را بمعالجه شمس النهار امر فرمود و نميدانست كه بيمارى او از عشق است . و در اين مدت ، كار ما اين و سبب دير آمدن من پيش شما همين بود . و اكنون جماعتى در پيش او نشستهاند و او مرا نزد شما فرستاد كه از كار على بن به كار آگاه گشته ، خبر به او رسانم . چون ابو الحسن از كنيزك اين بشنيد ، شگفت ماند و به او گفت : خبر على بن به كار بىكموبيش همان بود كه با تو گفتم . تو بنزد خاتون بازگرد و ماجرا به او بگو و او را بشكيبائى و پوشيدن راز ترغيب كن . و بگو كه من دانستهام كار او كاريست دشوار ، حاجت بتدبير دارد . پس كنيزك ، ابو الحسن را ثنا گفته ، بازگشت . و اما ابو الحسن تا هنگام شام در دكان بود . آنگاه برخاسته ، دكان برچيده ، بخانهء على بن به كار بيامد و در بكوفت . خادمان بيرون آمده ، ابو الحسن را به خانه بردند . چون على بن به كار او را بديد ، تبسّم كرد و از آمدنش شادمان شد . و با او گفت : امروز جدائى تو روان من بكاست و بحزن من بيفزود . من هميخواهم كه پيوسته با تو باشم و جان به تو فدا كنم . ابو الحسن گفت : اين سخن مگو كه اگر مرا هزار جان باشد ، همه را به تو فدا كنم . بدان كه امروز كنيزك شمس النهار نزد من آمد و مرا خبر داد از اينكه دير كردن او را سبب نبوده ، مگر اينكه خليفه در نزد خاتون او شمس النهار بوده است و مرا از حال خاتون خود باخبر كرد . پس ابو الحسن ، آنچه كه از كنيزك شنيده بود ، بيان كرد . على بن به كار محزونتر شد و بگريست . پس از آن ابو الحسن را نگريسته ، به او گفت : از براى خدا مرا يارى كن و در اين بليّه كه گرفتار گشتهام ، مونس من باش و بگو چه حيله سازم . و از تو تمنى دارم كه بر من رحمت آورده ، يك امشب انيس من باشى و در نزد من بروز آورى . ابو الحسن خواهش او بپذيرفت و آن شب در نزد على بن به كار بماند و از هرسوى حديث گفتند . پس از آن على بن به كار بگريست و اين ابيات برخواند : اگر مورى سخن گويد اگر موئى روان دارد * من آن مور سخن گويم من آن مويم كه جان دارد